ابن رشد(در گفتگو با آقای دینانی)
| |
|
|
انواع مقالات فلسفی
| |
|
|
هیاکل النور «رساله عرفانی شیخ شهاب الدین سهروردی»
گردآورنده: فاطمه رحيمي
هیکل در اصطلاح شیخ اشراق، به معنی کالبد و جسم به کار رفته است و شاهد آن در حکمة الاشراق این عبارت است « و هذه، کلها اشراقات علی النور المدبر فتنعکس الی الهیکل والی الروح النفسانی » « فهذه القوی فی البدن کلها ظلّ ما فی النور الاسفهبد والهیکل » انها هو طلسمه ...».
حدود یک سوم حکمة الاشراق مقدمه مختصری است در مباحث منطق و فلسفه و بقیه سراسر، بحث نور است و شئونات نور بحث نور، بحث اساسی حکمة الاشراق است. همه آثار عربی و فارسی شیخ اشراق همچون مقدمه ای هستند برای حکمة الااشراق..
رساله هیاکل النور از انوار موجود در جسد جسمانی که حقیقت آن موجودات همان نورانیت آنهاست سخن می گوید بسیاری از سمبلهای کار شیخ اشراق اصنام و ارباب انواعند که عبارت دیگری است از هیاکل و هیکل تا آنجا که نام یکی از رسائل شیخ هیاکل النور است. ابوریحان این کلمه را نمودار بت پرستی می داند کلمه هیکل در طول تاریخ به مجسمه ها و بتهایی اطلاق میشده که نماینده اشخاص یا امور مقدسی بودند. یونانیان قدیم اصنام را واسطه بین خود و بین علت اولی می دانستند و آنها را به نامهای کواکب و جواهر عالیه عبادت می کردند.
افلاطون در مقاله چهارم کتاب نوامیس خود می گوید:« واجب است افراد و کسانیکه از کرامات الهی برخوردارند او را در لباس اموری ستایش نمایند بنابراین هیاکل و اصنام نمودار امور روحانی و ملائکه و مقدسات بود که همه امور را به آنها نسبت می دادند.».
یکی از دلایلی که معتقدند شیخ اشراق از باطنیه متأثر شده است برگزیدن همین نام «هیکل» است زیرا اسماعیلیان نیز از هیاکل هفتگانه نام برده اند. (ممکن است منظور آنها از هفت هیکل عناصر اربعه باشد به اضافه موالید ثلث).
شیخ اشراق شاید منظورش محورهای وجودی باشد که مظاهر حق اند. در این رساله نیز از «من اندیشنده و خود» بحث کرده است. در کتاب حکمة الاشراق کلمه هفت مسلک را نیز آورده است که به قول قطب منظور حواس پنجگانه ظاهری به اضافه قوه متخیله و ناطقه است و عالم مثل معلقه را اقلیم هشتم نامیده است.
هیکل اول در مورد جسم است
جسم آن چیزی است که قابل اشاره حسی باشد و طول و عرض و ارتفاع داشته باشد و اجسام در جسمیت مشترک هستند و هر دو امر مشترک دارای وجه امتیاز هم می باشند و آن غیر از جنبه جسمانیت آنهاست و هیئت نام دارد که لازم جسم است و از آن منفک نمی شود.
هیکل دوم در مورد نفس است و تجرد آن از ماده
سهروردی معتقد است انسان بعضی از اعضاء و جوارح خود را در برخی اوقات فراموش می نماید ولی همین انسان هرگز خود را به دست فراموشی نمی سپارد و شناختن کل بدون شناخت اجزا امکان پذیر نمی باشد پس آنچه هرگز فراموش نمی شود و نام آن «خود» است نمی تواند کل اجزا و جوارح به شمار آید زیرا اعضا و جوارح در برخی اوقات به دست فراموشی سپرده می شود. او از طریق ثبات و تجرد علم، وجود نفس استدلال کرده است و مطالب بسیاری در مورد نفس ناطقه بیان کرده که تا اندازه زیادی به مسلک حکمای مشایی نزدیک گشته است.او در پایان هیکل دوم از کتاب هیاکل النور می گوید بدان که گروهی از مردم چون دانستند نفس ناطقه جسم نیست پنداشتند که خدای است و بدین پندار از حق تعالی دور افتادند زیرا که حق تعلی یکی است و نفوس بسیار است که هر شخصی را نفسی است جداگانه، زیرا که اگر همه مردم را یک نفس باشد باید هرچه یکی می داند همه بدانند و دانایی در همه اشخاص مساوی باشد و چنین نیست و اگر نفس ناطقه خدا بود چگونه اسیر قوتهای تن بود و خود را گروگان شهوت ساخته و چگونه حکم آسمان بروی روان بوده و نفس ناطقه جزوی از خدا هم نیست چون خدا مرکب نیست که اجزا داشته باشد و ازلی و قدیم نیز نیست زیرا چه ضرورتی باعث شد از عالم قدسی و حیات به عالم تاریکی و مرگ بیاید.
هر نفس قوتی دارد که ادراک ظاهر از طریق حواس پنجگانه می کند. لمس و سمع و بصر و ذوق و شمّ قوتی دیگر هستند در باطن و ایشان نیز پنج اند یکی را حس مشترک خوانند و نسبت وی با حواس پنجگانه ظاهر نسبت عرضی است که در وی پنج جوی سرچشمه دارد و بدین قوت صورت بیند روشن نه به وسیله تخیل و قوت دیگر اخیال نامند و او خزانه حس مشترک است که در وی صورت ظاهر نماید چون از حواس برو دو دیگری قوه وهم است و پیوسته منازعت عقل می کند و حکم عقل را انکار کند مثل اینکه در شب مرده ای بترسد وهم او را می ترساند و عقل او را ایمن می کند که مرده حرکت نکند و عاقبت وهم غالب آید و این وهم جزو محسوسات مسلم را ندارد و در نامحسوس با عقل خلاف کند. و هر جماعت که متابعت وهم کنند نامحسوس را مسلم ندارند و جزو محسوس معترف نشوند. و این گروه بیندیشند که عقل ایشان و وهم و تخیل و نفس ایشان نامحسوس است بلکه نور چشم نیز محسوس نیست و قوت دیگر حافظه است و آن خزانه وهم است هر صورتی که از وهم غایب شود در این قوت نماند و این حواس در دماغ جای دارد.
در هیکل اول مؤلف از جسم بحث می کند و اینکه اشاره حسی به آن ممکن است جسم است که دارای طول و عرض و عمق است و جسم به ذرّات لایتجزی قابل تقسیم نیست چنانچه متکلمون می گویند.
و در هیکل دوم، مشکل وجود نفس و تجرد آن و قوایش مشخص می شود.دلیلی بر وجود نفس این است که انسان ابداً از ذاتش غافل نیست ولی گاهی از جزئی از جسم یا عضوی از اعضایش غافل می شود
هیکل سوم( جهات عقلی )
واجب آنست که موجودات ممکن هم می تواند موجود شود و هم نشود اگر علت آن موجود باشد و جمیع راههای عدم بر آن بسته باشد موجود است و ممتنع آنست که موجود نگردد.
هیکل چهارم( در اثبات وحدت واجب الوجود )
اگر دو واجب الوجود باشد در وجوب وجود مشترکند و وجه فارقی هریک دارند که جهت دارا بودن آن وجه فارق ممکن الوجود می گردند زیرا وجود هریک مبتنی بر این وجه فارق است. پس واجب الوجود واحد است و ممکنات کثیرند.صفات واجب بالذات نیستند زیرا نیاز به محل ندارند و آنچه نیازمند محل است ممکن می باشد. واجب الوجود هم فاعل و هم قابل نیست در آن صورت مرکب خواهد بود. اجسام در جسمانیت مشترکند اما بعضی نور دارند و بعضی نور ندارند و نور اجسام نور عرضی است یعنی قائم به نور دیگری است و قائم به جسم نیست زیرا خود جسم پست تر از آن است و نور باید از شریفتر صادر شود و اگر واجب الوجود بالذات نباشد پس انوار دیگری است که آن انوار به واجب منتهی می شود .
اول صادره از حق
جسم نیست چون اختلاف آن به هیئت است و هیئت نیست چون محتاج محل است و نفس نیست چون محتاج بدن است پس جوهری است قائم بالذات خویش و مدرک ذات خویش و ذات باری خویش جوهری است ممکن در نفس خود و واجب به ذات خالق خود از آن روی که ادراک نسبت خدا با خالق واجب می کند جوهر قوسی دیگر ایجاد می کند.
از آن روی که ادراک امکان خود می کند که اعتباری پایین تر است اقتضای جرم سماوی می کند از آن روی که ادراک ذات خود کند اقتضای نفس سماوی می کنند فاعل مطلق اول است و این جواهر خالق مطلقند و واسطه در ایجاد هستند فعل از اوست جسم انسان با غذاهایی که مصرف می کند تغییر می کند اما نفس مماثل با آن در تغییر نیست. نفس قادر است بر ادراک معانی مجرد پس باید طبیعت ذاتش هم مجرد باشد. نفس دارای قوای ظاهر است که 5 باطنیه شامل مخیله، تفکر، واهمه، ذاکره و هریک از این قوی مرکز خاصی در مخ دارد. ولی حیوانات سه قوه دارند: محرکه، شهوانیه و غضبیه. و چون روح حیوانی که این قوا را دارد نفس ناطقه را دریافت کند دارای روح الهی می شود.
در هیکل سوم سهروردی بعضی از مبادی مشائیین را در ماده قضایا بحث می کند یعنی واجب و ممکن و ممتنع و به طریق غیر مستقیم مذهب صدفه اشعری را رد می کند. چون مادامی که علت کامل موجود باشد معلول موجود است چون رابطه بین علت و معلول ضروری است.
در هیکل چهارم، بعضی از مبادی حکمت اشراق را بیان می کند 5 فصل دارد : 1- واجب الوجود واحد من جمیع الجهات است و شریکی ندارد و چون دو این واجب الوجود ممتنع است که باشد چون دو واجب الوجود صفاتی مختص به خود دارد که دیگری ندارد زیرا واحد است در آن صورت در ذات خداوند کثرت به وجود می آید.
در فصل دوم نفس جوهر معرفی می شود که اگر عرض باشد صادر از نورالانوار نمی تواند نور عرضی باشد بلکه قائم بالذات است. و در فصل سوم سهروردی نظریه صدور واحد از واحد را بیان می کند که «الواحد لا یصدر عنه الا الواحد» و در فصل چهارم سه عالم مطرح می کند 1- عقول 2- نفوس 3- اجسام عالم عقول شامل انوار قاهره است و از جمله انوار قاهره روح القدس است و ارباب انواع اما مشائین عقل فعال را مطرح کردند. و در عالم نفوس شامل نفوس مدبره برای افلاک سماویه و اجسام انسانیه و سهروردی از مشائین دور می شود.
و عالم سوم عالم جسم است که جسم عنصری است
در فصل پنجم، موجودات از نور انوار صادر می شوند و تشبیه رمزی مثل افلاطون و افلوطین که تشبیه به نورالانوار مانند خورشید است. سهروردی در مورد عالم افلاک و اجرام سماوی با ابن سینا هم عقیده است که زنده و دارای شعور هستند چون در عالم اثیری به سر می برند و از نورالانوار تنها اشرف صادر می شود. و اینکه موجودات به صورت زوج در عالم طبیعت به وجود می آیند تا علاقه بین آنها ایجاد شود و در هیکل سوم آنچه را که سهروردی در مقاله پنجم از جزء دوم کتاب حکمة الاشراق از معاد و نبوّت آورده نوشته و در هیکل هفتم از احوال و مواقف صوفیه بحث می کند .
به آراء فرس یا صائبی اشاره می کند هر جا هیکل به کار رفته در مقابل جسم انسانی است و «ذلک فیما عدا المواضع التی یتکلم فیها عن هیاکل الفرس» که برای پرستش آتش به کار بردند. و صائبین کواکب را به هفت دسته تقسیم کردند که هر کوکبی هیکلی خاص در معابه آنان بوده و برای هر کوکبی روزی خاص از ایام هفته و دعاهای خاص داشت و نیز ممکن است غیرمستقیم به آراء صائبین از اسماعیلیه اشاره کرده باشد. و خداوند هفت مسلک را ایجاد کرد در امر بسیط که هفتمی بسیار است و جسم انسانی است و مسلک هفتگانه.
حواس خمسه ظاهره ...
سهروردی تحت تأثیر مذهب صائبین از طریق اسماعیلیه برای کواکب هفتگانه هفت شخص روحانی که ائمه هفتگانه باشند اشاره کرده و صائبین معابدی را برپا داشتند در آن واسطه های انسانی با هیاکل روحانی در ارتباط بودند قوای حسی ما هیاکلی هستند که انوار الهی را در عالم ما ظاهر می سازند مانند صائبین و اسماعیلیه که به هفت امر قائلند[1] و نفسهای فاضل از تاریکی تن و هیکل خلاص یابند و در فضای جبروت و در شرفای ملکوت اشراق نور حق برایشان حاصل آید چیزها ببینند که هیچ نسبتی با دیدن چشم ندارد زیرا وقتی از تاریکی چشم برکشند به نور آفتاب روشن شود.
هیکل هفتم
نفس ناطقه از جوهر ملکوت است و او را قوت تن و مشاغل از توجه به عالم خود بازداشته است و هرگاه نفس فضایل روحانی قوی گردد و سلطان قوای بدنی ضعیف شود به سبب کم خوردن و کم خفتن، در این صورت نفس خلاصی می یابد و به عالم قدس می پیوندد و از عالم ارواح قدس معرفتها حاصل می کند و به نفوس افلاک پیوسته که ایشان به لوازم حرکات خود عالم هستند و نفس فاضل به مرتبه ای از اشراق نور حق می رسد مثل آهن گداخته که کار آتش کند و اکوان عالم اطاعت از او می کند و آن مرتبه ختم مرتبت است.
منابع:
1- فرهنگ اصطلاحات شیخ اشراق، سید محمد خالد غفاری، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1380
2- مجموعه دوم مصنفات شیخ اشراق با تصحیح و مقدمه هانری کوربن ، انستیتو ایران و فرانسه، حکمة الاشراق، شمس الدین محمد شهرزوری
3- حکمة الاشراق، شیخ شهاب الدین یحیی سهروردی، ترجمه، سید جعفر سجادی، انتشارات دانشگاه تهران، 1357
4- منتخبی از مقالات فارسی درباره شیخ اشراق سهروردی، غلامحسین ابراهیمی دینانی، باهتمام حسن سید عرب، انتشارات شفیعی، 1378
5- هیاکل النور السهروردی الاشراقی، محمد علی ابوریان، مکتبة الکلیات الازهریه
6- مجموعه مصنفات شیخ اشراق، جلد سوم، تصحیح و تحشیه و مقدمه، سید حسین نصر، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، 1372
رمز گشایی و کالبد شکافی قصه ای نمادین پادشاه و کنیزک از مثنوی مولانا
چکیده :
جلال الدّین محمد بلخی با آفرینش مثنوی جایگاه و کاربُرد ویژه ای به قصه های رمزی بخشیده است. از این روست که اقبال لاهوری گفته است :
|
روی خود بنمود پیر حق سرشت |
|
کاو به حرف پهلوی قرآن نوشت |
همچنین :
|
شاعری کاو همچو آن عالی جناب |
|
نیست پیغمبر ولی دارد کتاب |
مولانا در حدود دویست و پنجاه داستان یا تمثیل بلند وکوتاه در مثنوی آورده است که به معانی و رای آنها نظر داشته و گاه استخراج معانی باطنی آن را بر عهدۀ خواننده نهاده است . در این گفتار از قصۀ نمادین پادشاه و کنیزک از دفتر نخست مثنوی مولانا رمز گشایی و کالبد شکافی انجام شده است. عناصر داستانی عباتند از شخصیت ها ، زاویه های دید، هستۀ داستان ، درون مایۀ داستان و لحن داستان .
سخن از یک قصه ی رمزی و جهان مه آلود و نمادین آن است . می دانیم که قصه های رمزی و سمبلیک در ادب منثور داستانی ما از قرن پنجم با آثاری همچون رسالۀ النظیر(داستان مرغان) ابن سینا و سپس در آثار کسانی چون احمد غزالی (رسالۀ الطیر) و شیخ اشراق سهروردی و روزبهان بقلی و دیگران جلوه و روایی ویژه ای یافته است (1).
در پی آن آثار شعری نمادینی با رویکرد عرفانی و در قالب قصه ی پرندگان پدید آمد که برجسته ترین آن ، مقامات الطیور یا منطق الطیر عطار نیشابوری است .
امّا در سده ی هفتم پیر شوریده ی بلخ ، جلال الدّین محمد با آفرینش مثنوی معنوی جایگاه و کاربرد ویژه ای به قصه های رمزی بخشیده است . او بازبانی ساده و به کمک واژگان و ترکیب های برآمده از کاربرد ویژه ای به قصه های رمزی بخشیده است . او با زبانی ساده و به کمک واژگان و ترکیب های برآمده از کاربردهای زبان اجتماعی از کالبد قصه چـونان پیکره ای برای بیان و باز نمود جان مایه های دینی - عرفانی و آموزه های قرآنی بهره گرفت و در حقیقت به تفسیر و گزارش مضامین و مفاهیم عالی قرآن کریم به زبان شعر پرداخت ، هم از این روست « اقبال » نیز همچون « عبدالرحمن جامی » و « رینولد نیکلسن» در آثار خود، خویش را از تبار آتش دمانی چون مولانا خوانده می گوید :
|
روی خود بنمود پیر حق سرشت |
|
کاو به حرف پهلوی قرآن نوشت |
(کلیات ، اسرار و رموز ، ص 29)
|
شاعری کاو همچو آن عالی جناب |
|
نیست پیغمبر ولی دارد کتاب |
(کلیات ، پیام مشرق ، ص 322)
به هر روی، مولوی در مثنوی به شیوه ی قصه پردازی « مرزبان نامه» و « کلیله و دمنه » ، داستان در داستان و یا بیان زنجیره ای و پیوستاری مطالب پرداخته است که این خود گویای خلاقیت ذهن سرشار و جادو نگار اوست. گسترده و گنجایی اندیشه و افکار او به گونه ای است که برای هر چیز که بر زبانش آمد، حکایات ومثل های گوناگونی را فرا یاد میآورد و نمادهای فراوانی را به کار می بُرد.
«وسعت دنیای هنرمندان به وسعت نمادهای آنان است و آدمیان رابیش از زبان در هنرشان می توان شناخت.» (2)
از این رو ، هنر ناب مولانا نشانی از زبان سخته و والای او و زبانش بازتاب جمال جان نهان و جهان پر گهر و دریا صفت اوست.
گفتیم که قصه های مثنوی برای سرگرمی و نشاط خاطر به قصد بیرون شدن از حال و مقال نیست . بلکه ظرفی است که درون مایه ی آگاهانه برای بیان خواسته گزینش شده است، آن چنان که در مثنوی می خوانیم :
|
ای برادر قصه چون پیمانه است |
|
معنی اندر وی به سان دانه است |
|
دانه ی معنی بگیرد مرد عقل |
|
ننگرد پیمانه را گر گشت نقل |
و این تلنگری است که مولوی از سر تیز هوشی به خواننده ی خود می زند که به نقش و نگار برونی و گیرایی های پوسته و پیکره ی ظاهری کلام فریفته نشوند. لایه های مه آلود و فضای تو در توی قلمرو رمزی را کنار بزنند تا به هسته و جان مایه ی مقصود و معنا برسند.
« اگر از تأویل مربوط به آیات و روایات بگذریم، مولانا در حدود 250 (دویست و پنجاه) داستان یا تمثیل بلند و کوتاه در مثنوی آورده است که به معانی و رآی آن ها نظر داشته ، گاه به تأویل این حکایات ، خود صریحاً اشاره کرده و گاه استخراج معانی باطنی آن را بر عهده ی خواننده نهاده است »(3)
این که چرا رمز و سمبل پدید می آید و شاعران و نویسندگان آثاری نمادین میآفرینند خود مساله ای ژرف و شگرف است که به بنیادهای باور شناختی و پویه های روانکاوانه و خواهانی های تباری – اساطیری فرهنگ ها و آیین های ملّت ها برمیگردد و ما را توان و زمان در آمدن به این پهنه ها نیست ، لیکن به کوتاهی یادآور می شویم که گنجینه ی واژگانی زبان انسان، برخاسته از دنیای رویاروی و طبیعت برون و پدیده های پیرامون وی است . به همین سبب است که زبان پژوهان ، زبان را پدیده ای اجتماعی – انسانی می دانند.
از آن جا که انسان خود موجودی پیچیده و دارای جهانی راز ناک در اندرون است . نمی توان به یاری واژه های ظاهری زبان دنیای نهاد نهان او را با همه ی رمز و راز هایش باز شناخت . چرا که در قاموس زبان ، هر واژه نمودکار معنایی است و مصداق بیرونی ویژه ای دارد.
امّا انسان که تنها به هستی ظاهری و جسم خود خلاصه نمی شود. او اسرار و رموزی در جان و نهان دارد که این کلمات از بازگویی آن ناتوانند . در ظرف تنگ و تاریک لغات زمینی و خاکی در نمیگنجند. تو گویی از همین روست که مولانا خود فریاد برمیآورد که :(مثنوی ، دفتر اول ، قصه ی طوطی و بازرگان)
|
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن |
|
صوت چه بود خار دیوار رزان |
|
حرف و صوت و گفت را برهم زنم |
|
تاکه بی این هر سه با تو دم زنم(4) |
« مولوی در مثنوی خود اغلب از تنگنای زبان می نالد و ما را دعوت می کند تا با توجه به تنگنای زبان ، پس پشت عبارات را ببینیم و بخوانیم .
|
لفظ در معنی همیشه نارسان |
|
زان پیمبر گفت قد کل لسان » |
(مثنوی ، دفتر دوم ، ص 3018 (5)
پس ، آن گاه که زبان بشر از بازگویی حقایق و معانی بازماند واژگان از کشیدن بار معنایی و ورود به ساحت قدسی عالم معنا در بمانند، نماد یا رمز پدیدار میگردد. بنابر این در ادبیات فارسی از سده ی ششم با سنایی که عشق و معانی بلند عرفان به قلمرو شعر در آمد، فضا و آثاری نمادین و راز آمیز نمایان گشت . در این میدان عشق ناک و عرفانی است که واژه های دست فرسود وعادی ، نخ نما شده و بی فروغ اند.
امّا ذهن های خلاق و شاعران بزرگ بیشتر از ذخیره های زبانی خـویش بـهره گرفته ، رنساسی (نوزایی) در حوزه ی معنایی واژگان پدید میآورند و از خلاف آمدِ عادت کام می گیرند و آشنایی زدایی می کنند تا آنچه را در آسمان اندیشه دارند به کمک واژگان زبان به زیر بکشند و به ادراک آورند. بدان سان که هاتف اصفهانی در این ترجیع بند پُرآوازه ی عرفانی خویش گفته است :
|
«هاتف ! ارباب معرفت که گهی |
|
مست خوانند شان و گه هشیار |
|
از«می» و «بزم» و «ساقی» و«مطرب» |
|
وز«مغ» و»دیر» و « شاهد» و «زنار» |
|
قصد ایشان نهفته اسراری است |
|
که به ایما کنند گاه اظهار»(6) |
اینک ، برپایه ی آنچه گفته آمد، به رمزگشایی و کالبد شکافی قصه ی «پادشاه و کنیزک » از دفتر نخست مثنوی مولوی می پردازیم.
عناصر داستانی
الف ) شخصیت ها
پادشاه
کنیزک
طبیبان
حکیم
رسولان
زرگر سمرقندی
ب ) زاویه ی دید ( راوی داستان) : سوم شخص مفرد (دانای کل ) که در اینجا شاعر ، بیرون از فضای قصه قراردارد و کارکردهای شخصیت ها را گزارش می دهد.
پ ) هسته (طرح) داستان : دلبستگی و عشق پادشاه بر کنیز و بیان زنجیره ی رویدادهایی که در راه پیوند این دو پیش می آید.
ت ) درون مایه ی داستان :
پیوستن نفحه ی الهی (روح) به کالبد خاکی و تعلق جسم مادی به هوا و هوس و دلبستگی های مادی که سبب می شود تمام فر و شکوه و جلال و جمال خود را از کف بدهد و تاکید بر نقش راهبر و مرشد راه عشق و معرفت در سلامت نفس.
ث ) لحن داستان : جدّی یا رسمی
* چکیده ی قصه ی « پادشاه و کنیزک »
پادشاه که به همراه چاکران و نزدیکان خود به شکار می رود، در سر راه خویش به کنیزکی بر میخورد. کنیزک ، دل از شاه ربود و شاه با همان یک نظر ، یک دل که نه ، صد دل شیفته و فریفته ی جمال و زیبایی کنیزک گشت و چونان دل شده ای ، دین و دل باخته ی او شد و گفت :
|
جان من سهل است ، جان جانم اوست |
|
دردمند و خسته ام در مانم اوست |
|
هرکه درمان کرد مر جان مرا |
|
برد گنج و دُر و مرجان مرا |
(مثنوی معنوی ، دفتر اول ، ص 43 ، 42)
شاه با دادن زر و سیم فراوان، سرانجام کنیزک را به چنگ آورد. امّا این وصال و خوشی ها و دوستکامی های آن دیری نپایید . کنیزک رنجور و بیمار گشت .
|
آن کنیزک از مرض چون موی شد |
|
چشمِ شَه از اشک خون، چون جوی شد |
پادشاه همه ی پزشکان را فرا خواند. در آغاز هر یک مدعی بودند که در شفا بخشی ، دَم (50) مسیحایی دارند و چونان مسیح معجزه می کنند ( هر یکی از ما مسیح عالمی است ). با گذشت زمان روشن شد که این طبیبان به گزاف ادعا می کردند و از درمان کنیزک وتشخیص درد و رنج او درماندند.
شاه که از این طبیبان مدعی و گزافه گوی نا امید شد ، با حالتی شکسته دل و نالان و پریشان ، رو به درگاه حق کرد و بادلی آکنده از سوز و گداز عشق و از سرزاری و درماندگی ، سرگرم راز ونیاز و غم دل گفتن بر آستان حق شد درمیان این احوال ، خواب او را در ربود، در عالم رؤیا پیری راز آشنا و نهان دان ، بر او نمایان می شود و می گوید :
پادشاها : برتو بشارت باد که حاجات تو روا گردید ، فردا ناشناسی از جانب ما نزد تو میآید که حکیمی صادق و نیک کردار است و درمان درد تو به دست اوست.
دیگر روز ، پادشاه پس از ساعاتی انتظار ، همان چهره ای را که در عالم رویا دیده بود ، در برابر قصرش به جای آورد و به گرمی او را مورد پذیره و نواخت خویش قرار داد.
|
شه به جای حاجبان خود پیش رفت |
|
پیش آن مهمان غیبِ خویش رفت (70) |
|
گفت معشوقم تو بودستی نه آن |
|
لیک کار از کار خیزد در جهان(71) |
|
دست بگشاد و کنارانش گرفت |
|
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت (76) |
سپس پادشاه ، این حکیم را بر بالین کنیزک حاضر کرد. حکیم با معاینه ومشاهده ی رنگ رخسار و علامات وی گفت : آنچه پزشکان مدعی پیشین به او داده اند ، به خطا بود ، زیرا آنان درد حقیقی را تشخیص نداده اند.
|
گفت هر دارو که ایشان کرده اند |
|
آن عمارت نیست ویران کرده اند(8) |
درد وغم این کنیزک ، از گونه ای دیگر است و من درمان آن را می دانم. درد و رنجوری او ریشه در دل او دارد. درد عشق است و این زاری و بی تابی برخاسته از دل است.
|
دید از زاریشِ کو زار دل است |
|
تن خوش است و او گرفتار دل است(89) |
|
عاشقی پیداست از زاری دل |
|
نیست بیماری ، چو بیماری دل(90) |
|
علت عاشق ز علت ها جداست |
|
عشق اسطرلاب اسرار خداست(91) |
حکیم از شاه می خواهد که خلوتی فراهم کند و او را با کنیزک تنها بگذارد تا بتواند در نهان، اسرار دل کنیزک را دریابد و بداند که او دل در گرو کدام شهر و دیار ویار نهاده است .
سرانجام پس از پرس وجوهای بسیار، دریافت که کنیزک ، دل به زرگری از سمرقند سپرده است.
|
نرم نرمک گفت شهر تو کجاست |
|
که علاج اهل هر شهری جداست(125) |
|
زان کنیزک بر طریق داستان |
|
باز می پرسید حال دوستان(136) |
|
نبض او بر حال خود بُد بیگزند |
|
تا بپرسید از سمرقندش چو قند(145) |
|
نبض جست و روی سرخ و زرد شد |
|
کز سمرقندی زرگر فرد شد (146) |
پس از کشف راز ، حکیم به پادشاه خبر می دهد و او نیز رسولانی را برای آوردن زرگر سمرقندی به آن دیار روانه کرد. رسولان رفتند و به وعده های دل پذیر از سوی شاه ، زرگر را فریفتند.
زرگر نیز مست از خیال باطل ، به همراه آنان عازم قصر شاه شد.
پادشاه او را به گرمی پذیرفت وآن گاه حکیم به وی گفت که کنیزک را به زرگر بسپارد:
|
پس حکمیش گفت کای سلطانِ مِه |
|
آن کنیزک را بدین خواجه بده164 |
|
شه بدو بخشید، آن مَه روی را |
|
جُفت کرد آن هر دو صحبت جوی را165 |
به تدبیر حکیم ، وصال زرگر و کنیزک ممکن گشت. پس از این ، کنیزک دوباره آن نشاط و طراوت و روزگار شادابی و کام جویی خود را بازیافت و به زیبایی و جمال نخستین خویش رسید.
حدود شش 6 ماه از این ماجرا نگذشت که زرگر به خط پایان خوشی های خود رسید و حکیم زهری برای او ساخت و به خوردش داد. سرانجام زرگر مست از غرور مال و منال به شعوذه ی خیال ، جان باخت.
|
بعد از آن از بهر او شربت بساخت |
|
تابخورد و پیش دختر می گداخت166 |
|
خون دوید از چشم همچون جوی او |
|
دشمن جان وی آمد روی او 169 |
با رفتن زرگر از دنیا، آن همه عشق و دلبستگی کنیزک به او نیز در دلش سرد و خاموش گردید.
|
عشق هایی کز پی رنگی بود |
|
عشق نبود ، عاقبت ننگی بود168 |
|
ز آن که عشق مردگان پاینده نیست |
|
ز آن که مُرده سوی ما آینده نیست179 |
|
عشق آن زنده گزین ، کاو باقی است |
|
کز شراب جان فزایت ساقی است 181 |
به این ترتیب در فرجام این قصه، دوباره پادشاه و کنیزک باهم و برای هم ماندند.
رمز گشایی شخصیت های قصه :
1) پادشاه : رمز روح معنوی ، روح قدسی و سلطان روح است .
2) کنیزک : رمز جسم مادی و قفس تن و نفس حیوانی تواند بود.
3) طبیبان : رمز مدعیان بی خبر و نا آگاه از اسرار عشق و حقیقت ، علمای ظاهر بین
4) حکیم : رمز پیر راز آشنا و راهنمای حقیقی و آگاه به اسرار عشق
5) رسولان : رمز قوای ادراک و دریافت و عقل و فهم.
6) زرگر : رمز نفس مادی که طالب حطام دنیایی و پیرو هوا و هوس است . خواجه ی نفس.
کالبد شکافی و تحلیل نمادین قصه .
در آغاز این قصه ی سمبلیک به عاشق شدن پادشاه و پیوند او با کنیزک برمیخوریم . گفتیم که پادشاه نماد « روح قدسی» است . هم از این رو است که مولوی به دیرینگی و ازلی بودن آن در مصراع نخست اشاره کرده ، می گوید؛ « بود شاهی در زمانی پیش از این »
بنابر این پیوند شاه و کنیزک ، در حقیقت در آمدن روح به کالبدتن و جسم مادی است. پس از این می بینیم که به سبب رنج کشی ها و ریاضت های روحانی و زهد پیشگی و کوشش روح متعالی و کمال جوی جـسم به دشـواری و رنج و عـذاب در مـی افتد و زار و نـزار و رنجور میشود.
به بیان دیگر ، با حضور روح پر جذبه و کوشش ، مرکب نفس حیوانی زمین گیر می شود و نمی تواند گرانی و سنگینی نفحه ی رحمانی را بر پیکر آلوده به زنگار هوا و هوس حمل کند. به این سبب رنجور و بیمار می شود . هرگاه روح بزرگ در قفس تن در می آید ، پیوسته در تلاش و تکاپو و در مسیر شدن قرار میگیرد شدنی رو به خدا. این حق جویی و خدا خویی روح های عظیم و تحمل ریاضت ها و بلاهای راه عشق نفس حیوانی و جسم مادی را می تراشد و آزرده می سازد و روح معنوی را فربه و لطیف می گرداند.
در پی بیماری و رنجوری جسم مآدی (کنیزک) ، طبیبان به صحنه می آیند. طبیبانی که مدعی هستند درمان هر دردی را با خود دارند و هر یک از خود را چونان مسیح می دانند که جان به تن مرده می آورند.
|
هر یکی از ما مسیح عالم است |
|
هر الم را در کف ما مرهم است 45 |
همچنان که پیش از این گفته شد ، این طبیبان مدعی ومغرور، نماد ونماینده ی مدعیان جاهل و بی خبر از اسرار باطن هستند و از عشق و معرفت بویی نبرده اند، آن گونه که سعدی در گلستان آورده است:
|
این مدعیان در طلبش بی خبران اند |
|
کان را که خبر شد ، خبری باز نیامد(7) |
والبته این مضمون برگرفته از حدیث رسول اکرم (ص) است که فرمود:«مَن عَرَف اَلله کَلَّ لِسانُه» همین مفهوم رامولانا در جای دیگر مثنوی به زیبایی بیان کرده است:
|
هر که را اسرار حق آموختند |
|
مُهر کردند و دهانش دوختند |
این عمل طبیبان مدعی که به گزاف ادعای آگاهی می کنند و لاف از معرفت و دانایی خود می زنند یاد آور حکایت « پروانه های طالب شمع » از « منطق الطیر» عطار است که ابتدا دو پروانه به نـوبت به شمع نـزدیک می شوند و بر میگردند و از وصال خود به قدر فهم خویش باز میگویند اما پیرو مرشد آن ها ، آگاهی های این دو را ناقص می شمارد. تا این که پروانه ی سوم می رود و خویش را در پرتو شعله ی شمع در می افکند و خویشتن خود را در پرتو وجود شمع از یاد می برد و با او یکی می شود ، راهنما و مرشد طریق معرفت می گوید :
|
گفت: این پروانه درکار است و بس |
|
کس چه داند؟ این خبردار است و بس |
|
آن که شد هم بی خبر هم بی اثر |
|
از میان جمله او دارد خبر |
|
تا نگردی بی خبر از جسم و جان |
|
کی خبر یابی ز جانان یک زمان (8) |
در مرحله ی بعدی ، دیدیم که وقتی پادشاه از این مدعیان بی خبر ناامید گشت و دریافت که از اسرار درون آگاهی ندارند. « پابرهنه جانب مسجد دوید.»
|
رفت در مسجد سوی محراب شد |
|
سجده گاه از اشکِ شه پُر آب شد54 |
این عمل از دید نماد شناسی به معنای توسل روح به حلقه ی لطف و عنایت حضرت حق است و چون این پناه جویی و روی آوردن به بارگاه معشوق بازاری و از سر سوز درون بود ، کارگر واقع شد و لطیفه ی رحمانی در کالبد پیری راز آشنا و نهان دان و حکیمی سوخته جان نمایان می شود . رویارویی پادشاه با این حکیم امین و صادق و نماینده ی قدرت حق و مهمان غیب در حقیقت نمودی از پیوند روح با نفحه ی رحمانی و لـطیفه ی روحـانی عالم غیب اسـت که بصیرت و مـعرفت را به هـمراه میآورد. به سبب آشنایی دیرین و سابقه ی ازلی این دو در نهانخانه ی غیب است که پادشاه به این مهمان غیب می گوید :
|
گفت معشوقم تو بودستی نه آن |
|
لیک کار از کار خیزد در جهان 71 |
|
دست بگشاد و کنارانش گرفت |
|
همچو عشق اندر دل و جانش گرفت 76 |
این حکیم صادق که در نقش راهنمای حقیقی و مرشد کامل پدیدار می شوند. از رمز و راز باطن با خبر است ونظر بر جان دارد . به همین سبب جهل و بی خـبری و خطای علمای ظاهر و طبیبان مدعی را یاد آور می شود و به کشف راز می پردازد و می گوید درد این کنیزک از گونه ای دیگر است :
|
گفت هر دارو که ایشان کرده اند |
|
آن عمارت نیست ، ویران کرده اند85 |
|
بیخبر بودند از حال درون |
|
اَستَعیذ اللهَ مِمَّا یَفَترون 86 |
|
علت عاشق ز علت ها جداست |
|
عشق اسطرلاب اسرار خداست 91 |
حکیم به یاری دانش نهان و معرفت باطنی و فراست خویش به میل مفرط کنیزک به زرگر سمرقندی پی برد. از این جا شخصیت زرگر وارد قصه می شود . زرگر سمرقندی نماد هوای نفس و تمایلات نفسانی است که با خلعت و سیم و زر به وسیله ی رسولان عقل و فهم و قوای ادراک مادی و حواس دریافت ظاهری فریفته شد.
پس وصال کنیزک و زرگر به معنای پیوند جسم مادی با هواهای نفس و خواهانی های مادی آن است و اتفاقاً در این قصه هم مولانا از این دو به عنوان دو مصاحب ویار همدم یاد می کند که در جستجوی دوستی و همدمی بایکدیگر بودند:
|
شه بدو بخشید آن مه روی را |
|
جفت کرد آن هر دو صحبت جوی را |
(165 دفتر اول )
در بـخش پایانی ایـن قـصه ، حـکیم یا مـرشد روحـانی تدبیری می اندیشد تا هوای نفس یا خواجه ی نفس را که همان زرگر بود. از بین ببرد و جسم مادی را از چنگال او رها سازد به همین منظور معجونی به او میخوراند و او را از پای در می آور و کنیزک از بند تعلقات او آزاد می شود . ( این عمل حکیم ، یاد آورد حکیم جاماسپ واعمال جادوانه ی او و فسونگاری های زال و سیمرغ در ادبیات حماسی است )
به هر روی ، جسم مادی یا نفس حیوانی آن تمایلات وشهوات مادی خود را به تدبیر حکیم صادق و پر راهدان رها کرد و آرایش های آن را از خویش زدود و پس از پیمودن منازل و مراحل وتجربه ی عشق مادی به درک و دریافت تازه ای از عشق حقیقی و آن سری دست یافت .
|
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است |
|
عاقبت ما را بدان سر رهبر است |
(92 دفتر اول)
به بیان دیگر مس وجود باید پالوده و پیراسته شود تا نور معرفت و بصیرت و کیمیای عشق در آن جلوه گر شود.آن چنان که شیخ شیراز،آن سر حلقه ی اهل راز حافظ گفته است:
|
دست از مس وجود چو مردان ره بشوی |
|
تاکیمیای عشق بیابی و زر شوی (9) |
سرانجام مولانا ضمن بیان دونوع حس، نتیجه گیری می کند که از بین بردن زرگر (تمایلات نفسانی ومادی ) برای درمان حس دینی لازم و ضروری بود این حس هم به دست خداوند است.
|
هرکه را در جان خدا بنهد محک |
|
هر یقین را باز داند او ز شک 215 |
|
حسّ دنیا نردبان این جهان |
|
حسّ دینی نردبان آسمان218 |
|
صحت این حس بجویید از طبیب |
|
صحت آن حس بخواهید از حبیب219 |
|
صحت این حس ز معموری تن |
|
صحت آن حس ز ویرانی بدن 220 |
|
راه جان مر جسم را ویران کند |
|
بعد از آن ویرانی آبادان کند221 |
بدین میان می بینیم بار دیگر سلطان روح (پادشاه) و جسم مادی (کنیزک ) باهم و برای هم، امّا این بار با تجربه ای تازه و نگاهی نو همزیستی را از سر گرفتند. چرا که از بین رفتن هوا و هوس (زرگر) حس دینی پرورده و شکوفا شد و حسّ دنیایی که نردبان ما و منی دراین جهان بود سرکوب گشت و لازمه ی آبادانی جهان جان، ویرانی نفس مادی و خواهانی های آن است .
|
راه جان مر جسم را ویران کند |
|
بعد از آن ویرانی آبادان کند |
(221 دفتر اول )
|
شرح این هجران و این خون جگر10 |
|
این زمان بگذار تا وقت دگر |
(مثنوی معنوی ، دفتر اول ، 109)
کتاب نامه
1 – برای آگاهی بیشتر در این باره رجوع کنید به کتاب : راویان آثار (معرفی یازده اثر داستانی سنّتی ) تألیف : فریدون اکبری شلدره ای، نشر چشمه ، تهران ، چاپ اول ، 1382 ، ص 108 به بعد.
2 – قمار عاشقانه ، عبدالکریم سروش. موسسۀ فرهنگی صراط؛ چاپ چهارم، بهمن 1379، ص 211.
3 – قمار عاشقانه ، همان ، ص 115.
4 – خلاصه ی مثنوی نگارش : بدیع الزمان فروزانفر، انتشارات دانشگاه ،1355 ، ص36 ، ب 771 و 772
5 – نقل از « قمار عاشقانه» همان ، ص 118.
6 – دیوان سید احمد هاتف اصفهانی ، تصحیح وحید دستگردی، انتشارات فروغی؛ 1345 ، بخش ترجیعات .
7 – گلستان سعدی ، به تصحیح غلامحسین یوسفی، انتشارات خوارزمی ، تهران ، 1368 ، دیباچه.
8 – منطق الطیر . عطار نیشابوری ، به اهتمام سید صادق گوهرین ، تهران ، بنگاه ترجمه و نشر کتاب ، 1342 ، ص 74 به بعد.
9 – دیوان حافظ . به اهتمام مجید فدایی منش . انتشارات سرور. چاپ سوم ، 1378 ، ص 396.
10 – آنچه از ابیات مثنوی معنوی با شماره ی صفحه و بیت در این جستار ذکر شد، از منبع زیر بود : « خلاصۀ مثنوی » ( به انتخاب و انضمام تعلیقات و حواشی ).
نگارش استاد بدیع الزمان فروزانفر. انتشارات دانشگاه سپاهیان انقلاب ایران .
شمارۀ 15، 1355.
خاتمی در پیام خود به همایش "افلاطون - سهروردی"، سرگذشت سهروردی را نماد روشن سرنوشت فلسفه در جهان اسلام توصیف کرد که همواره در حاشیه و انزوا قرار داشته و جا دارد که بپرسیم چرا فلسفه که بر خردورزی استوار است، هیچگاه جای استواری در ذهن مسلمانان پیدا نکرد و هم اکنون قرنهاست که از ظهور فیلسوفان نامدار محرومیم و گرفتار یک بلاتکلیفی بزرگ تاریخی هستیم
طی مراسمی که عصر امروز در مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران برگزار شد، حجت الاسلام سید محمد خاتمی، رئیس مرکز بین المللی فرهنگها و تمدنها، که قرار بود در همایش "افلاطون - سهروردی" سخنانی ایراد کند، به دلیل بیماری شرکت نکرد و پیامی را ارسال نمود که این پیام از سوی احمد مسجد جامعی، وزیر پیشین وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، قرائت شد.
خاتمی در این پیام ضمن تأسف از اینکه نتوانسته در جمع دانشمندان و مخاطبان همایش "افلاطون - سهروردی" شرکت کند، آورده است : سرگذشت فیلسوف شهید شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی نماد روشن سرنوشت فلسفه در جهان اسلام است که همواره در حاشیه و انزوا قرار داشته و جا دارد که بپرسیم چرا فلسفه و حکمت که بر تعقل و خردورزی استوار است، هیچگاه جای استواری در ذهن و زندگی مسلمانان پیدا نکرد و بر عکس شریعت که همواره در قدر و صدر نشست، فلسفه همواره دربدری را تجربه کرد.
رئیس مرکز بین المللی فرهنگها و تمدنها با اشاره به این مطلب که شیخ شهید که با نبوغ کم مانند خود بسیاری از بن بستهای فلسفه مشاء را شکست اجازه نیافت که از مرحله جوانی به میانسالی بگذرد گفت : سهروردی قربانی جهل جور شد که جز در تاریکی امکان ادله حیات را ندارد و چراغ خرد ورزی و دانایی تر را بزرگترین دشمن خود به حساب می آورد.
خاتمی همچنین در این پیام تصریح کرد: سرگذشت مردان ما نیز تأمل برانگیز است. هم اکنون قرنهاست که از ظهور بزرگان نامداری چون: ابن سینا، شیخ اشراق و صدرالمتالهین محروم و گرفتار یک بلاتکلیفی بزرگ تاریخی هستیم.
رئیس جمهور پیشین ایران در پایان این پیام اظهار داشت: آیا می توان انتظار ظهور فیلسوف یا فیلسوفانی را کشید که نحوه نگاهمان را به عالم و آدم تغییر دهد و به تبع این تغییر زندگی مان را در عرصه های آن دگرگون کند؟
اعوانی: میان افلاطون و سهروردی زبان معنایی جاری بود
دکتر غلامرضا اعوانی، رئیس مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران، نیز به تبیین و ارج جایگاه فلسفی افلاطون و سهروردی پرداخت و گفت : افلاطون و سهروردی از فیلسوفان تأثیرگذار در فلسفه هستند. افلاطون در جهان غرب و سهروردی در جهان اسلام تأثیر بسیاری بر فرهنگ و تمدن و فلسفه گذاشته اند.
دکتر اعوانی با اشاره به گفته وایتهد که فلسفه امروز ما چیزی نیست جز پانوشتی بر فلسفه افلاطون گفت : افلاطون از جمله فیلسوفانی است که بر کلام یهودی و مسیحیت و متفکران اسکندرانی تأثیر گذار بوده و اینان نیز بر فلسفه افلاطون حاشیه نگاری کردند.
وی سهروردی را فیلسوف و حکیم الهی برشمرد که پایه گذار حکمت اشراق بود.
دکتر اعوانی با طرح این پرسش که روش تأله چیست ؟ گفت : برای پاسخ به این پرسش به افلاطون باز می گردیم. در افلاطون حکمت بحثی و حکمت ذوقی مبتنی بر دو نوع معرفت است که یکی از آن دو فوق دیگری است . یکی از آنها علم مقید است و دیگری علم مطلق . در سهروردی و ملاصدرا علم تأله ، مختص به افلاطون نیست، بلکه تأله در همه فرهنگها وجود داشته است.
رئیس مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران با اشاره به این مطلب که در افلاطون سه روش فلسفی وجود دارد گفت : روش مرگ که اشاره به پشت سر گذاشتن هوا و هوس است. راه عشق و راه معرفت ، که در آثار مختلف افلاطون آمده است. این سه راه نزد حکمای ما همان راههای مخافت، راه فضیلت (رجاء)، و راه معرفت نامیده می شوند . فلسفه فقط ملفوظ و مبحوث نیست بلکه آن چیزی است که در ذات حکیم تحقق پیدا کرده است . حکمت همچون اخگر و شعله ای است که بر جان طالب حکمت می زند و در او شعله ای ایجاد می کند که وجود او را فرا می گیرد. به نظر من می توان ملاصدرا را وارث حکمت تأله نامید.
دکتر اعوانی در ادامه سخنانش اظهار داشت: فیلسوف تابع حقیقت است و مبدع و متفکر حقیت در جهان نیز محسوب می شود و سهروردی نیز تابع حقیقت و مبدع حکمت اشراق بود.
رئیس مؤسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران گفتگوی دو فیلسوف، افلاطون و سهروردی را زبانی ندانست بلکه معنایی توصیف کرد و گفت : بین آنها چندین قرن فاصله بوده اما زبان آنها زبان دل و معنوی بوده است.
سفیر یونان: نسبت فکری افلاطون و سهروردی نماد دوستی میان ایرانیان و یونانیان است
مرکورپوس کارافویتاس، سفیر یونان در تهران، نیز از دیگر افرادی بود که به ایراد سخن پرداخت.
وی ضمن خوشبختی از اینکه در حلقه اصاحب معرفت در ایران حضور دارد اظهار داشت: فلسفه جستجوی حقیقت است و افلاطون و ارسطو آغاز کننده این راه بودند چنانکه این دو آراء استادانشان را در تبیین فلسفه انتقال دادند. سهروردی نیز آرای زرتشت و حکمای ایرانیان باستان را با اسلام ترکیب نمود و آرای خود را گسترش داد.
سفیر یونان در ادامه گفت : یونان اولین کشوری بود که مسیحیت را پذیرفت و باعث گسترش آن شد. همچنین ایران نیز اولین کشوری بود که اسلام را پذیرفت و آن را بسط نمود. این دو کشور نقش بسیاری در گسترش این دو دین بزرگ داشتند.
مرکورپوس کارافویتاس در ادامه سخنانش به این نکته تأکید کرد که ما دو کشور، صاحب تمدن و تاریخ باستانی هستیم که چهار هزار ساله قدمت دارد اما متأسفانه مورخان و برخی محققان به جنگها بیشتر توجه کردند در حالی که این جنگها بیش از چهار مورد نبوده بلکه هزاران سال میان ایرانیان و یونانیان مشارکت فرهنگی و اقتصادی جریان داشته است.
سفیر یونان در پایان سخنانش نسبت فکری افلاطون و سهروردی را نماد دوستی میان ایران و یونان بر شمرد.
داوری اردکانی: اشتیاق سهروردی به حکمت خسروانی نشان از ذوقی می داد که به یونان نزدیک است
به گزارش خبرنگار "مهر" از همایش "افلاطون - سهروردی" دکتر رضا داوری اردکانی، رئیس فرهنگستان علوم، در این همایش سخنانی را ایراد نمود.
دکتر داوری سخنان خود را با اشاره به جنگ مارتن آغاز کرد و آن را جنگ میان آزادگی و بردگی برشمرد و گفت : این جنگ میان دو قطب بزرگ آزادی و بردگی بود که هر بار یکی بر دیگری پیروز می شد.
وی در ادامه گفت : من تردید ندارم که آتلانتیس افلاطون آغازی بود که به تجدد پیوست. اینکه یونان آغاز تاریخ 2500 ساله غربی است حرفی قابل تأمل است اما اینکه آن جنگ غلبه آزادگی بر بردگی است سخن دیگری است که گمان نمی کنم یونانیان بر این سخن زبان بگشایند.
دکتر داوری افزود : طی 2500 سالی که از جنگ ماراتن می گذرد اولین قومی که به تفکر یونانیان تمایل نشان داد ایرانیان بودند. اگر قرار بود آن زمان هر کسی به سویی برود و سخنی براند می بایستی اقوام دیگر توجهی به این مباحث می نمودند که این مسئله را ما کمتر شاهد هستیم.
رئیس فرهنگستان علوم تأکید کرد: ما قبل از اروپائیان به فلسفه و طب یونانی توجه کردیم و غربیان از طرق مسلمین به این علوم راه یافتند این مسائل را از باب تفاخر نمی گویم.
دکتر داوری با اشاره به جایگاه افلاطون و سهروردی در تاریخ حکمت در ایران گفت : در کشور ما فیلسوفان، کمتر افلاطون را مستقیماً می شناسند بلکه افلاطون را از بیشتر از طریق افلوطین و ارسطو و تلخیصهایی که جالینوس فراهم کرده می شناسند.
وی اضافه کرد: از جمله فیلسوفانی که افلاطونی خوانده می شود سهروردی است. او تعلق خاطری نیز به حکمت خسروانی داشت. رابطه او با این حکمت قدری بر ما روشن است و می دانیم که او چگونه افلاطونی بوده است.
رئیس فرهنگستان علوم در پایان سخنانش اظهار داشت: همدلی افلاطون و سهروردی نشان از یک ذوقی می دهد که ما ایرانیان داشتیم و این ذوق به یونان بسیار نزدیک بوده است.
ابراهیمی دینانی: با سنت فکری خود رابطه نداریم
دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی، استاد فلسفه دانشگاه تهران، در آغاز سخنانش با اشاره به این نکته که امروزه کمتر به تمدن ایران توجه می کنیم و بیشتر تقصیر از خود ماست گفت : اسلام بی تردید با کمک فلسفه ایرانی گسترش پیدا کرد. اگر متفکران ایرانی نبودند که صرف و نحو برای زبان و ادبیات عرب ابداع کنند، اگر متکلمان بزرگ ایرانی نبودند نمی دانم که چگونه این اسلام بسط می یافت و سهروردی در این میان نقش بسزایی ایفا کرده است.
استاد فلسفه دانشگاه تهران در ادامه سخنانش اظهار داشت: اگر زبان به شکوه بگشایم باید بگویم که او را به ناحق شهید کردند و ما امروز می گوییم شیخ مقتول اما او شهید راه حکمت بود.
وی در ادامه افزود: سهروردی به جای اینکه مثل گذشتگان به سراغ فلسفه یونانی برود از ایران باستان شروع کرد و اولین کسی است که 800 سال پیش ایران باستان را زادگاه فلسفه برشمرد. درست است که یونان باستان فلسفه دارد ولی ایران باستان هم فلسفه دارد و حتی افلاطون نیز بشدت تحت تأثیر فلسفه ایران باستان بوده است.
دکتر دینانی در ادامه سخنانش پرسید: باید گفت که چرا غربیان افلاطون خواندند و ما ایرانیان سهروردی را نخواندیم. سهروردی که خود را وارث و محیی حکمت خسروانی می خواند به رمز گشایی در این حکمت پرداخت.
وی همدلی افلاطون و سهروردی را نشان از رابطه حکمت میان ایران و یونان دانست.
دکتر دینانی همچنین تأکید کرد که سهروردی بیش از هر فیلسوف دیگری بر قرآن احاطه داشته است. کلمه اشراق در قرآن و احادیث بسیار آمده است. اشراق با دل سر و کار دارد. اشراق علم نور است و منشای علم و آگاهی عالم دیگر است . این واژه از زمان سهروردی مطرح شد . قبل ازسهروردی نیز افلاطون در این زمینه کار کرده بود و حکمت اشراق افلاطونی در مقابل اندیشه های ارسطو قرار داشت . چنان که وقتی سهروردی (شیخ اشراق) از افلاطون یاد می کند او را صاحب النور الی العید می نامد .
استاد فلسفه دانشگاه تهران در پایان تأکید کرد: سهروردی را باید شناخت و ارتباط آن را با حکمت و تمدن دوباره بازکاوی کرد.
دادبه: سهروردی تجربه مشترک ارتباط ایران و یونان است
به گزارش خبرنگار"مهر" دکتر اصغر دادبه، استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی، آخرین سخنران همایش "افلاطون - سهروردی" بود که در آغاز سخن اظهار داشت: آثار بسیاری درباره ریشه های فکری افلاطون صحبت کردند اما به دلایلی در باب ارتباط فکری ایران و افلاطون کمتر سخن گفته اند. زبان افلاطون و خرد افلاطونی همان زبان و خرد سهروردی است. به عبارت دیگر ما به افلاطون و افلاطون به ما تعلق دارد. در ایران دو نفر را می شناسم که درباره این ارتباط سخن گفته اند یکی استفان پانوشی و دیگری دکتر مجتبایی هستند.
استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی افزود: همدلی و همزبانی های سهروردی و افلاطون به خاطر سرچشمه های مشترک این دو با یکدیگر بوده است.
وی در ادامه سخنانش گفت: قدر مسلم این است که ما پس از حمله اعراب و با طیب خاطر مسلمان شدیم و از جایی نیز تصمیم گرفتیم که زبان، تاریخ و حکمت کشورمان را دوباره احیاء کنیم.
دکتر دادبه اضافه کرد : فردوسی بزرگمرد این کشور با رادمردی تمام، زبان و تاریخ را احیاء نمود و سهروردی حکیم و فیلسوف ایران زمین نیز حکمت را احیاء کرد. البته به این مسئله باید توجه کرد که این احیاء خلق الساعه نبود بلکه زمانها طولانی را در بر می گیرد.
وی در ادامه سخنانش به سخنانی که برخی می گویند عرفان باعث انحطاط فلسفه شده اشاره کرد و گفت : آنها که می گویند عرفان باعث انحطاط فلسفه شده حکیات دیگری است چرا که انحطاط، عرفان را نیز مورد سوء استفاده قرار داده است.
دکتر دادبه از دو عبارت "زبان یونانی ارسطویی" و "زبان ایرانی افلاطونی" نام برد که هر دو در مرتبه خرد یک هدف را به دنبال دارند و این دو، وجه مشترک ما با یونان است. به گمان من عقل یونانی ارسطویی زبان ویژه ای دارد که حد نهایت آن تعقل و ادراک در فلسفه است و عقل ایرانی افلاطونی نیز با عشق سر و کار دارد و از فلسفه فراتر می رود و به شهود نزدیک می وشد. این عقل تجربه و حرکتی فراتر را جستجو می کند.
استاد فلسفه دانشگاه علامه طباطبایی ثمرات تجربه مشترک ایران و یونان را به وجود آمدن فیلسوفانی مانند سهروردی دانست.
پي نوشت :
1) اين مقاله ترجمهاي است از:
Majid Fakhri, Al- Suhrawardi>s critique of the Muslim Peripatetics (al Mashshau>n) , philosophies of Existence Ancient and Medieval, ed. By Parviz Morewedge, New York, 1982, pp. 279-284.
2) فهرست كامل حكماي باستاني، كه در حكمه الاشراق و المشارع و المطارحات و التلويحات آمده است نيز آغاثاذيمون، اسقلبيوس، فيثاغورس، انباذقلس و «ديگر حكيمان باستاني بابلي، خسرواني، هندي، مصري، و يوناني» را دربرميگيرد. نك: مجموعه مصنفات شيخ اشراق، تهران و پاريس، 1952 م، ج 1، ص 10 به بعد؛ همان، استانبول، 1945 م، صص 503493؛ همان، ص 111.
3) التلويحات، ص 74؛ المشارع، صص 504-503. گفته شده است كه اين سنت عرفاني از يك سو، از فيثاغوريان به واسطه ذوالنون مصري به تستري، و از سوي ديگر، از خسروانيان به واسطه حلاج و {بايزيد} بسطامي به ابوالحسن خرقاني و سهروردي رسيده است.
4) مقايسه كنيد با: فارابي، الالفاظ المستعمله في المنطق، بيروت، 1968 م، ص 109. ارخوطس فيثاغوري، فيلسوف و رياضيدان سيسيلي بود كه افلاطون با او در نخستين سفرش به سيسيل در 388 پيش از ميلاد ديدار كرد. نك: ديوژن لائرتيوس، 8، 2.4.
5) گويا «قدما» در نظر سهروردي، ارسطو و پيروان مستقيم او باشند. اما در مقولات 5، ارسطو جوهر را همچون چيزي تعريف ميكند كه نه قابل حمل بر موضوع است و نه در موضوع حاضر است. ابن سينا و ديگران «قابل حمل نبودن بر موضوع» را اشاره به صفات ذاتي، و «آنچه كه در موضوع حاضر است» را اشاره به اعراضي ميدانند كه به جوهر متعلقند. نك: المقولات (الشفاء)، قاهره، 1959 م، ص 23.
6) المقاومات، ص 129. گويا سهروردي به وسيله {اصطلاح} «محل»، مانند ديگر مشائيان، ماده را كه با اتصال به مركب، جوهر را پديد ميآورد، در نظر داشته است.
7) المقولات، ص 28. ابن سينا «عرض» را همچون «موجود در شيء نه جزئي از آن»: (الموجود في شيء لاكجزء منه) توصيف ميكند. اما عرض و جوهر را در يكديگر نميآميزد.
8) المشارع، ص 232.
9) حكمه الاشراق، ص 70.
10) همان، ص 64 به بعد.
11) همان، ص 75.
12) همان، اين را با عينيت دكارتي جسم با امتداد در تأملات II، مقايسه كنيد؛ همچو مثال مومي كه سهروردي ارائه ميدهد.
13) حكمه الاشراق، ص 115.
14) المشارع، صص 475-474.
15) نك: همان، ص 476.
16) حكمه الاشراق، ص 112 {ترجمه فارسي به نقل از: شهاب الدين يحيي سهروردي، حكمه الاشراق، ترجمه و شرح دكتر سيد جعفر سجادي، تهران، 1357 ش، صص 207-205 / مترجم }. مقايسه كنيد با المشارع، ص 484، و التلويحات، ص 70 به بعد. در اثولوجياي منحول، نظر فلوطين، چنين آمده است:
«فاذا أردت أن تنظر الي تلك الصوره فارجع الي نفسك و كن كأنك نفس بلاجسم، ثم النظر الي تلك اصوره كأنها شيء واحد لااختلاف فيها. فانك متي فعلك ذلك رأيت الصوره بأسرها رؤيه عقليه و امتلأت من حسنها و بهائها» (پس همين كه خواستي به آن صورت بنگري به خويشتن باز گردد، و چنان باش كه گويا تو بيكالبد جملگي جاني، سپس به همان صورت بنگر به گونهاي كه گويا يك هستي است، و در آن دگرگوني و تغيير نيست. پس همين كه اينچنين كني، همان صورت را بر كنار از ماده درخواهي يافت، و از زيبايي و درخشندگي و تابندگي آن مالامال و لبريز خواهي گشت).
نك: عبدالرحمن بدوي، افلوطين عند العرب، قاهره، 1955 م، ص 116 {ترجمه فارسي به نقل از: اثولوجيا، ترجمه و شرح دكتر حسن ملكشاهي، تهران، 1378 ش، ص 240 / مترجم}.
ابن سينا مينويسد:
«ارجع الي نفسك و تأمل هل اذا كنت صحيحاً، بل و علي بعض أحوالك غيرها، بحيث تفطن للشيء قطنه صحيحه، هل تغفل عن وجود ذاتك… بماذا تدرك حينئذ، و قبله، و بعده، ذاتك؟ و ما المدرك من ذاتك؟ … أفبوسط تدرك؟ أم بغير وسط؟ ما أظنك تفتقر في ذلك- حيئذ- إلي وسط؛ فانه لا وسط. فبقي أن تدرك ذاتك من غير افتقار إلي قوه أخري، و إلي وسط. فانه لاوسط فبقي أن يكون بمشاعرك، أو بباطنك بلا وسط. ثمّ انظر»
(به خويشتن آي، و بينديش، هرگاه تندرست باشي بلكه در غير حالت تندرستي هم، در وقتي كه چيزي را به درستي دريابي آيا از هستي خود غافل و بيخبري؟… در اين هنگام و پيش از اين و بعد از اين به وسيله چه چيز ذات خودت را درك ميكني؟ و دريابنده ذات تو چيست؟ آيا {عقل تو يا دريابنده ديگري جز حواس ظاهري تو} با واسطه درمييابد؟ يا اين كار را بدون واسطه انجام ميدهد؟ گمان ندارم در اين هنگام در دريافتن خويشتن به واسطهاي نياز داشته باشي، چه در اين وقت واسطهاي نيست. پس اين احتمال باقي ميماند كه خود را بدون نياز به نيروي ديگر يا واسطهاي دريابي؛ پس اين فرض باقي ميماند كه به حواس ظاهر يا به قواي باطن، خودت را دريابي، بدون احتياج به واسطهاي، و خوب دقت كن كه به كدام است؟).
نك: الاشارات و التبيهات، قاهره، 1960 م، نمط 2، ص 319 به بعد {ترجمه فارسي به نقل از: ابن سينا، اشارات و تنبيهات، ترجمه و شرح دكتر حسن ملكشاهي، ج 1، تهران، 1375 ش، صص 161 159/ مترجم}.
17) حكمه الاشراق، ص 152.
| |
|
کليه حقوق برای پايگاه صادقین |